امتحان دیفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف!

خوب بود...

هرچند از دیشب که یه کوچولو امیدوارتر شدم انتظار بیست داشتم از خودم...

واقعا هم میشد بیست بشم... سر یه حماقت ابلهانه!!! اون جا خالی نصف کردنو...

یه جا تو توضیحات نیوتن خونده بودم تقریب 0.1 بعد با این قاطی کردم! مونده بودم کدومو بنویسم! آخرم غلطه رو نوشتم! خیر سرم میخواستم اس ام اس بدم دبیر جونمون بیستو بهش پیشاپیش اعلام کنما...

دیدی چی شد؟

خوشحالم که بازم به نسبت خیلیا اوضاعم بهتره و خوب دادم! بازم شکر...

اما از خریت خودم زورم میاد...

اعصاب ندارم...

یعنیا یه کم دیگه بهش فکر کنم اشکم درمیاد...

حالا تا یه سال فقط حرص همین نصف کردنه رو میخورم! ...

دارم از دست خودم و حواس پرتیام حرصصصصصصصصصصصصصصصص میخورم! م

یخواستم این آخر سالی...

سال آخری...

خاطره توپی داشته باشما...

نشد که...!

هی میخوام بابت اون نصف کردنه حرص نخورم به خدا نمیشه!!!!!!!!!

آخه به ما که میرسه آسمون باید بتپه؟ کی تا حالا قضیه ها رو جا خالی دادن؟

اینبار اثبات نبود.اثباتم 1 نمره داره حالا اومدن 1.75 گذاشتن واسه 5تا جاخالی هرکدومشم یه قضیه!!!

آقا من اعصاب ندارم خب الان!

اه... اه... اه...

تموم شد...
به همین راحتی...
تو ماشین تو چشام اشک جمع شده بود...
یاد تمام لحظه هائی افتادم که خیلی زود و راحت تموم شد...
دفتر خوشگلمو دادم دبیرجونمون برام یادگاری چند خط نوشت.
میگفت آرزو نمیکنم دانشجو بشی!
این کفره!
آرزو میکنم تو هر حالتی اول سالم باشی و شاد!
شدیدا باهاش موافقم...
کلاس که خیلی عالی بود همه چیو بلد بودم در کل ترکوندم!
خیلی امیدوارتر شدم اما بازم یه چیزائیو باید بخونم...
روش نیوتن و نصف کردن مونده.اثبات قضایای اساسی هم هست.بعد چندتا رسم نمودار بود عجق وجق بود دبیرجونمون گفت احتمالش هست اینا بیاد مهمن!
برم اینا رو بخونم بعدم لالا...
التماس دعااااااااااااااااااااااااااااااا...
خیلی شدید!
فردا برام بینهایت مهمه و حیثیتی...
نباید مثل پارسالم بشه!
اوووف حتی نمیخوام به پارسالم فکر کنم!

دیف رو تموم کردم.از ظهر همه ش نمونه سوال نمونه سوال نمونه سوال... سرگیجه گرفتم دیگه! حوصله م سر رفته! ولی بازم نمیتونم ببندمش بندازمش کنار میترسم نخونده چیزی مونده باشه!!! خدا کنه امسال آسون باشه امتحان دیف... خرداد ماه کلا کتابخونه م... راستی دیروزم بالاخره رفتم کتابا رو گرفتم شرشو کندم! اگر من طراح بودم و شبیه ساز کنکور و 3 جلدم 7کنکور گرفتم... منتها دو تای اولی چاپ پارسالن! باید عوضشون کنم! امشب آخرین کلاس دیفمونه... دلم خیلی تنگ میشه ه ه ه ه ......

وسطای فصل پنجم... اصلا حسش نمیاد بس که قبلا اینا رو خوندم... اوففففففف...! حوصله م سر رفت بابا... ظهری یه خانومه بهم زنگ زد از قلمچی تهران!!!!!!! آقا ما حدودا یه هفته پیش رفتیم کانون طبق معمول پیاده شیم واسه کتابای رنگ و وارنگشون! نمیدونم اینهمه کتاب زورمون میکنن بخریم که چی آخه... خدائی بعضی کتاباشون به درد میخوره ها ولی خب... آخه اینهمه؟ اتاقم دیگه داره میترکه! همه جا پر کتاب! البته ناگفته نماند اینجانب خودم خوره کتاب تشریف دارم دخلی به قلمچی بیچاره نداره! خلاصه یه زرد اختصاصی خریدم 16500 تومن ناقابل! سی دی شو ثبت کردم بعد برا همون سی دیه تو قرعه کشی 20000تومن بن کتاب نیم بها برنده شدم! یعنی باز باید برم کتاب بخرم که خدای نکرده بن جایزه م نسوزه!!! از اون روز سه چهار بار اس ام اس اومده که آقا برو جایزه تو بگیر! امروزم خانومه زنگ زده میگه دیروز آخرین مهلتت بوده امروز حتما برو بگیر! یعنی به زور میخوان منو مجبور کنن بازم کتاب بگیرم!!!!!!!!! کم مونده بیان با چوب و چماق در خونه مون منو ببرنم کتاب برام بگیرن یه سیریم کتکم بزنن که دیر رفتم بعد برم گردونن خونه سر درس و مشقم... ولی خدائی داشتم فکر میکردم با این قیمتهای خوشگل نجومی که گاها مثل قبض تلفن خونه هامونه اون بیچاره ای که بنا به هر دلیلی توان خرید کتاب نداره چیکار باید بکنه؟ بعد میگن مطالعه کمه!

ادبیات!

ادبیات هم تمام شد...
خووب بود نه عالی نه بد...
بین 17 تا 20 نمره ای را از آن خود خواهم نمود...
همیشه با تاریخ ادبیات درگیر میباشیم...
کسرت ادبیات این چند روزه به شدت بر روان اینجانب تاثیراتی عدیده نهاده ست!
خلاصه این هم از امتحان شیرین ادبیات!
حال:
مائیم و نوای بی نوائی         دیفرانسیل!بسم الله اگر حریف مائی!!!
اوهوو!
مفهوم کنائی این بیت به سر بر افلاک نهادن اعتماد بنفس نگارنده آن اشاره گر میباشد!
خوب دیگه مسخره بازی بسه بریم سر چپر چلاغ حرف زدن خودمون!
آقا جالبه دو تا مراقب همچین گردن کلفت کنار دوستم که بقل دستم  بود وایستاده بودن بعد رئیس حوزه هم کنارشون بود یعنی نه یکی نه دو تا بلکه سه تا مراقببببببببببب!
تازه سه تام پشت سرمون تو سالن بودن!!!
بعد بسیار حرفه ای توانستیم تمامی سوالات شک دار و مورد دار و برچسب دار و ... رو با هم چک کنیم!!!
حالا خنگ بازیای اون بمونه!
سوال 33 رو میخواستم 23 رو میگفت!
بعد جالبتر اینه که همه چیزائی که من ننوشتم اونم ننوشته بود!
کلا یه سری چرت و پرت تحویل مصحح محترم دادم!
برویم سراغ عشق خودمان بابا!
عشق است ریاضی...

شجاعت!!!

يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که:

”شجاعت يعني چه؟”

محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود :

” شجاعت يعني اين ”

و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود !
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند

فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دکترعلی شریعتي !
 

تو يا من ؟

گفتم : خدايا از همه دلگيرم

گفت : حتي از من ؟

گفتم خدايا دلم را ربودند

گفت :پيش از من؟

گفتم: خدايا چقد دوري

گفت : تو يا من ؟

گفتم : خدايا تنهاترينم

گفت : پس من ؟

گفتم : خدايا كمك خواستم

گفت : از غيرمن ؟

گفتم : خدايا دوستت دارم

گفت : بيشتر از من

گفتم: خدايا اينقدر نگو من

گفت : تو يا من ؟

===========================

دیروز خواب بودم.خواب دبیر فیزیک پارسالمونو دیدم.

جالبه بعد امتحان نهائیمون باهاش کلاس گرفته بودیم!!!!!

بیدار که شدم کلی عذاب وجدان داشتم...

گفتم بیا امتحان خراب کردی خواب دبیرتونم دیدی...

س بدی داشتم تو خواب.

داشت اشکم در میومد!

فیزیک!

امروز...

اصلا آسون نبود که بگم حالا چون من این ترم فیزیک نخوندم نتونستم جواب بگیرم!

شاگرد اولمون که بیست رو شاخشه همیشه چند نمره ننوشته بود!!!

این یکی دیگه نوبره به خدا!

ولی...

به معنی تمام افتضاح دادم!

تقریبا یه اصطلاح شده بود که میگفتیم نمیفتیم و اینا اما...

امروز رو واقعا امیدوارم نیفتم!!!!!!

خیلی زشته!

وای...

بعد امتحان رفتیم کتابخونه یه کم انتگرال جونم و ادبیات خوندم.

دیییییییییییییییییییییییییییییییییففففففففففففففففف...

من کنسرت همایون شجریان میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام...

دقیقا همین روزای امتحان باید بیاد اینجا بعد عمری...؟


با فیزیک دست و پنجه نرم مینمائیم!

دو تا میزنم ده تا میخورم!

دیشب سر جمع دو سه ساعت خوابیدم...

عوضش ظهر جبران کردم!

همچین خوابیدم جای همه دوستان خالی!

امروز دینی باحال بود...

فقط یکی دو تا سوال آخر مزخرف بودن!

خلاصه دغدغه دین و زندگیمان هم تمامید!

و اکنوووووووووووووووووووووووووووووون...

فیزیک!

معضل بعدی!

نابوووووووووووووود!

دیشب از درد قلبم خواب نداشتم...

فیزیکم نخوندم...

تازه به برنامه دیفمم نرسیدم...

کلا نابودم...

ولی از امشب فیزیکمو میخونم.فردا هم دینیمو تموم میکنم.

هی روزگار...

از دوشنبه یه جوریم...

حوصله هیچکسو هیچ چیزو ندارم!

عجیب است

آرامشی این چنین!

..

هر چی گشتم از تاریخچه کنکور چیز درست و حسابی گیرم نیومد متاسفانه!

یهوئی به ذهنم رسید بیام بگردم دنبال تاریخچه کنکور!


دیروز ناهار جائی دعوت بودیم نشد درس بخونم!

بعدم رفتم آموزشگاه با دبیر جونمون کار داشتم.

تصور کنین با تیریپ مهمونی بری جائی که همیشه با تیریپ دانش آموزی میرفتی!

از همون پائین همه سوژه م کرده بودن تا بالا...

هیشکی نبود که رد بشه و حرفی نزنه بهم!

پشت دستمو داغ کیدم دیگه این شکلی اونجا نرم...

خلاصه امروزم مائیم و فیزیک!!!

فعلا...

از صبح رفتم کتابخونه تا 12.30 دیف خوندم و یه کوشولو ادب!

عصرم کلاس عربی داریم...

اونقده خسته م که حد نداره...

فردام میرم کتابخونه بعدش باید برم کادو دبیر جونمونو بدم بعدش برگردم خونه سر درس و مقشم!

بالاخره دادیم این امتحان و تمام شد دغدغه شیمیائیمان!

نمی افتیم!!!!!!!!!!!!

چه زشت آدم گسسته بزنه 70% بعد بگه آخ جون شیمی نمیفتم!!!

ولی در کل آخیش راحت شدیم!

نفسی تازه نموده و حمله به گلواژه و بنی هاشمی و هرچه کتاب دیفرانسیل که در قفسه ی انبوه کتابهایمان یافت میشود!

امروز انتگرال را مطالعه می نمائیم و از فردا فیزیک هم چون گناه زیادی دارد کمی می خوانیمش!

برنامه ای چیندم توپول برای دیفرانسیل جونم!

دارم براش صبر کنین...

میترکونم!

پ.ن:اون دوستمون که حالش خوب نبود و پاهاش مشکل پیدا کرده بود حالش خوب شد!

      خوشحالم براش!

با فلاکت تمام دارم شیمی میخونم...

اصلا برام قابل تحمل نیس...

نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم با علاقه برم سراغش!

دلم دیف میخواد...

دروس عمومی=معضلی بزرگ!

آزمون امروز دیف و گسسته شو منفجر کردم منتها...

عمومیاشو افتضاح به تمام معنی زدم...! کجاس اون دین و زندگیای 80% اول سال...

ادبیات 80% اول سال...

حتی زبانشم خوب نزدم!!!!!!!!!

هی روزگار برم شیمی بخونم که امتحان ترم دارم یکشنبه!

التماس دعا

نگران یکی از دوستامونم...

اعصابش زده جفت پاهاش از کار افتاده!!!

براش یه عالمه دعا کنین!

شدیدا بی اعصابم امروز...

دیشب قرار شد یه جلسه باقیمونده رو شب قبل از امتحانمون بریم کلاس.
8 تا 10 شب...
در نتیجه فعلا کلاسمون تموم شد تا 90/02/30 دلم خیلی گرفت...
البته بهتر شدا بازم دلمون خوشه که میبینیم دبیر جونمونو...
دوستامم یه حالی بودن یعنیا اونام ناراحتن اما نه مثه من...
خب روزائی که من گذروندمو اونا نگذروندن.
چه داستانهائی داشتم من با این آدم...
یه ماه به تمام معنی...
خیلی جاها روم تاثیری گذاشته که تا آخر عمر باقی میمونه...
البته نه فقط این دبیرمونا نه!
دورو برم از این آدما زیاد کشف کردم!
تازه این آخریا خیلی باهام خوب شده بود البته دیروزم سوالشو نتونستم جواب بدم!
خب آقا...
یادم نیومد انتگرال یک ایکسم میشه چی.خب یادم نبود دیگه...
جدیدا هی ازم سوال میپرسید من که میدونم اینا از کجا آب میخوره...
همه ش زیر سر دبیر مون تو مدرسه س...
هی میشینه از ماها تعریف میکنه!
البته یه جا تعریف کردنش به دردم خورده ها یه نفر فهمید ایراد از اون بوده نه من!
دیروز دبیرجونمون یه تیکه سر درس خوندن و اینا حرف بود برگشت به من اشاره کرد و گفت حالا یه چیزی میگم البته اگه اینا لوس نشن مغرور نشن...
اینا خیلی میخونن!
اصلا به خوندن معروفن!
یعنی با ما بود به نظرتون؟
نمیدونم والله منکه هنگ کردم!
اینجوریام نیستیم دیگه...
دیروز بعد کلاس رفتیم پیشش گفتم آقای ... شما دلتون برا ما تنگ نمیشه بعد دوسال...؟
میگه برا چی؟
گفتم خب دیگه ما رو نمیبینین دیگه!
گفت بقیه رفتن دنبال زندگیشون شمام میرین پی زندگیتون...
دوستم گفت نه ما فرق داشتیم!
دبیر جونمون گفت بعله کلاس پر حاشیه که خدا رو شکر دارین میرین تموم میشه!
دلم از شنیدن حقیقت ها گرفت اما دقیقا همینه!
دلم خیلی تنگ میشه برای همه آدمائی که الان دارم دور و برم...
میترسم بعد چهارسال برم سراغ خیلیا و منو نشناسن...
خیلی بد میشه حالم...
دلم برای همه چیز تنگ میشه...
کادو روز معلم دبیر جونو دبیر هندسه جونمونو گذاشته بودم سر مراسمی که داریم میگیریم بدم اما الان میبینم که بهتره امروز برم بخرمشون و فردا ببرم بدم بهشون.
کلی فکر کردم و آخرم به این نتیجه رسیدم دو تا خودکار پارکر بگیرم...
هرچند خیلی از خودکار خریدن میترسم همه ش میگم نکنه ننویسه خراب دربیاد بعدا...
آخه خیلی زشت میشه خب...
ولی دلو میزنم به دریا میگیرم براشون.
حتی انتخابم کردم.امروز میرم میخرم بعد میدم اون مغازه هه که چیزای جینگول وینگولی میفروشن کادوشون کنن و فردا ببرم بدم بهشون.
خیلی دلم میخواد بدونم کادو پارسال منو کیمیا رو چیکار کرده...
ازش میپرسم اگه یادم موند!

دیروز دوستم زنگ زد که بعد کلاس عربی بریم شام بیرون و اینا آخه امروز تولدش بود...

رفتیم لب دریا عسک گرفتیم بعدم شام و کیک و اینا...

خلاصه عصر به هر بدبختی بود رفتیم کادو خریدیم و خوشگل دادم این خانومه براش پیچید.یه آدمک فلزی بود که داشت گیتار میزد.

خلاصه دیروز درس مرس فرت!

امروزم که کلاس دیف دارم و باید یه ذره هم بخونم بعدم حالا تا شب خدا بزرگه!!!

(اینائی هستن میخوان بهونه بیارن فرار کنن از یه چیزی!!!)

دیروز دبیر شیمی آموزشگاه که دوسال کلاساشو میرفتم خیلی خصمانه نیگام میکرد به جون خودم بهش الهام شده من شیمی نمیخونم امسال!

فعلا...


امروز تو بی برقی امتحان ترم دادیم...
خوب دادم ولی خیلی گرم بود پختم!
قبل امتحانمم برا دبیرام اس ام اس تبریک روز معلم فرستادم.
متنشم خودم نوشته بودم!
تراوشات ذهن خللللللللللاق خود خود خودم بود!
دبیر فیزیک آموزشگاهمون کلی ذوق میکنه می بینه به عنوان معلم قبولش دارن آخه خودش دانشجو مهندسیه!
جوابمو داد تشکر کرد.
من خودم اگه مثلا کسی برا تولدم اس ام اس بده بهم خیلی ذوق میکنم که یادش بوده طرف!
خودم که این خوشی و با چیزی عوض نمیکنم حالا بقیه رو نمیدونم ولی خیلیا اینجورین!
یکشنبه امتحان شیمی دارم!
فصل چهارو هم نبودم سر کلاس!
به سلامتی افتضاحی که قراره بشه یه کف مرتب!
داریم کارامونو طبق برنامه پیش میبریم!
فعلا که خوبه همه چی!
همه چی آرومه من چقد...
آرومم که نه عاشق شلوغ پلوغیم دور و برم!
آموزش پرورش میخواد بهمون ماشین کادو بده!
نیس قراره تک رقمی باشیم همه مون!
حالا فوقش یا لپ تاپا رو میدن یا نهایت نهایتش سکه!
دیگه فوقش چهاررقمی میشیم به سکه هم راضی ایم خب!

هی روزگار...

کلی پست زدم که بعد چهار سال دلم برا همه چیز تنگ میشه...

بلاگفا قاط زد همه ش پرید...

خلاصه داشتم میگفتم که من دلم برا همه روزائی که گذروندم تنگ میشه...

برا همه معلمامون...

از بچگی این مدلی بودم...

برا معلمام جون میدادم...

این اخلاقم برای همه عجیبه اما من خیلی دوسشون دارم...

حتی دلم برا بعضیا که دل خوشی هم ازشون ندارم تنگ میشه...

دلم برای در و دیواری که باهاش نفس کشیدم تنگ میشه...

دلم برا روزائی که دور از چشم معاون مدرسه از صف صبحگاه متواری بودیم تنگ میشه...

دلم برای تمام روزهائی که بعد از پژوهشسرا و آزمایشگاه فیزیک کلاسای بعدی رو میپیچوندیم تنگ میشه...

دلم برای تمام روزائی که جیم میزدیم کلاسای بعد ساعت 12 رو...

دلم برای سرایدار پیرو تنهامون که تقریبا از معدود افرادیه که ثابت موندن تو مدرسه تنگ میشه...

دلم برای نخل کنار در مدرسه تنگ میشه...

دلم برای درخت توتی که بینهایت بار ازش آویزون شدیم و توت کندیم تنگ میشه...

دلم برای اون گل کاغذیائی که امسال جلو چشممون زدن کندنش و ما هی داد و بیداد کردیم تنگ میشه...

دلم برای ماژیکای رنگ و وارنگی که میخریدم و میاوردم مدرسه تنگ میشه...

دلم برای همه وقتائی که کلاسو با شیطنتامون از معلم  میقاپیدیم تنگ میشه...

دلم برای همه بالا پائین دویدنامون تنگ میشه...

چه روزائی بود...

دیگه هیچوقت نمیتونیم این حس مالکیت رو داشته باشیم...

این مدرسه ماست...

چهارسال توش درس خوندیم...

ولی چه زود...

دلم خیلیییییییییییییییییی تنگ میشه...!

پ.ن:برای روز معلم دوتا اس ام اس نوشتم موندم کدوم قشنگتره که بفرستم برای دبیرام...

       معضلی شده برا خودش...

اینم گسسته...

تموم شد ولی ای کاش بهتر تموم می شد...

مثه تحلیلی نشد ولی بازم خوب نبود...

در واقع در نوع خودش بی نظیر افتضاح بود...

دو تا سوالو کلا ننوشتم!

نظریه اعداد...

دقیقا قسمتی که نبودم سر کلاس...

دبیرمونم قربونش دست به نظریه اعدادش خیلی توپه!

احتمالم دو تا سوالو شک دارم.

خدا کنه حداقل اونقدر بد نباشه که پیش خودش بگه این چه عشق ریاضی ایه!!!

داشتم میومدم آژانسیه داشت با یه راننده دیگه دعواش میشد...

نمیدونم والله اینجوری که میگفت ظاهرا طرف خواسته بیاد طرف ماشین (به قول خودش منو نگاه کنه!!!انگار تابلو نقاشیم) اینم غیرتی شده راه نداده بوده بهش!!!

والله منکه هیچی از این اکشن بازیاشون نفهمیدم فقط اون نگه داشت هرچی دهنش بود به راننده آژانسیه گفت اونم دِ بگو...

حالا اون رفته بود این رفت کنارش شیشه رو داد پائین...

دوباره کلی دری وری گفتن بهم...

حالا جالبه تموم شده بود دعوا راننده آژانسیه هی میگفت حیف شما تو ماشین بودین...

حیف خانوم تو ماشین بود...

وگرنه همینجا پیاده ش میکردم جوری تحویل ننه ش میدادم که بچه شو نشناسه!

دلم میخواست بگم من مشکلی ندارما نگه دار ببینم چیکار میکنی...!

خدائی خیلی باحال بود تا حالا از نزدیک دعوا ندیدم!

برا روحیه م خوب بودا...

حیف از دست رفت سوژه!

خلاصه اینکه همچنان ما آبرویمان از دست رفته می باشد...

درگیر یه کار جدید شدیم که هرچند با اون چیزی که تو ذهنم بود فرق داره اما خب بازم باید به بهترین شکل انجام بشه...

فعلا که همه چیز خوبه...

فقط منم که همچنان با قلب داغونم مدارا میکنم...

میخواستم از سر جلسه امروز برم بیرون اصلا...

داغون بودم...

امروزم گذشت...

امیدوارم اونقدرام بد نبوده باشه جوابام...

تمام سعیمو کردم اینائی رو هم که ننوشتم جدا دیگه مخم نمیکشید...

نصفشو نبودم مدرسه نصف دیگه شم که خب کلا تو فضا سیر میکردم...

بیخیال

فعلا...