کلی پست زدم که بعد چهار سال دلم برا همه چیز تنگ میشه...

بلاگفا قاط زد همه ش پرید...

خلاصه داشتم میگفتم که من دلم برا همه روزائی که گذروندم تنگ میشه...

برا همه معلمامون...

از بچگی این مدلی بودم...

برا معلمام جون میدادم...

این اخلاقم برای همه عجیبه اما من خیلی دوسشون دارم...

حتی دلم برا بعضیا که دل خوشی هم ازشون ندارم تنگ میشه...

دلم برای در و دیواری که باهاش نفس کشیدم تنگ میشه...

دلم برا روزائی که دور از چشم معاون مدرسه از صف صبحگاه متواری بودیم تنگ میشه...

دلم برای تمام روزهائی که بعد از پژوهشسرا و آزمایشگاه فیزیک کلاسای بعدی رو میپیچوندیم تنگ میشه...

دلم برای تمام روزائی که جیم میزدیم کلاسای بعد ساعت 12 رو...

دلم برای سرایدار پیرو تنهامون که تقریبا از معدود افرادیه که ثابت موندن تو مدرسه تنگ میشه...

دلم برای نخل کنار در مدرسه تنگ میشه...

دلم برای درخت توتی که بینهایت بار ازش آویزون شدیم و توت کندیم تنگ میشه...

دلم برای اون گل کاغذیائی که امسال جلو چشممون زدن کندنش و ما هی داد و بیداد کردیم تنگ میشه...

دلم برای ماژیکای رنگ و وارنگی که میخریدم و میاوردم مدرسه تنگ میشه...

دلم برای همه وقتائی که کلاسو با شیطنتامون از معلم  میقاپیدیم تنگ میشه...

دلم برای همه بالا پائین دویدنامون تنگ میشه...

چه روزائی بود...

دیگه هیچوقت نمیتونیم این حس مالکیت رو داشته باشیم...

این مدرسه ماست...

چهارسال توش درس خوندیم...

ولی چه زود...

دلم خیلیییییییییییییییییی تنگ میشه...!

پ.ن:برای روز معلم دوتا اس ام اس نوشتم موندم کدوم قشنگتره که بفرستم برای دبیرام...

       معضلی شده برا خودش...