تا اطلاع ثانوی غم و غصه هام هوار میشن تو وبلاگ قبلم!

...

هی فلانی...

که گاهی از پس آئینه پیدائی...

بگو از جان من دیگر چه می خواهی...

مدتی نمینویسم اینجا!

غمهام زیادن و دنبال راههائیم که کمشون کنم...

به هر نحوی...

اصلا هم مهم نیس چه جوری...

تا وقتی دوباره به خودم و توانائیم ایمان نیارم شاید ننویسم...

شایدم فقط چند کلمه گاهی...

فردا میرم دانشگاه...

ببینم محض رضای خدا پرونده مو تحویل میگیرن یا نه؟!

حوصله ندارم...

خسته مــــــــــ...

زهرا میگفت دنیا به آخر نرسیده که!

خواستم اعلام کنم...

بیشتر به خودم!

دنیای من فعلا به آخر رسیده!!!

دلم گرفته...

خیلی...

سرعت نتم له لهه... اوففففففففففف... صفحه ها اصلا بالا نمیاد! کسی نمیدونه چه جوری میشه کیبورد ویندوز 7 رو فارسی نویس کرد؟

kelasam az shanbe shoroO mishe... barname ham ta akhare hafte miad roO site...

لپ تاپم فارسی نمینویسه!

ولی خدا رو شکر اوضاع نت کامپیوتر درست شد دوباره...

فعلا اعصاب ندارم...

رفتم مدرسه مون با یه وضع مفتضح معاون محترمشون پرتم کرد بیرون...!

هه...

دستشون درد نکنه...

دانشگاه عزیزمم هنوز برنامه کلاسیو نزده بعد انگار کلاسا شروع شده و ما خبر نداریم!

دست گل اینام درد نکنه!

روز دختر...

کادو...

وایو سونی...

سفید!

تو سایت دانشگاه عزیزم! رشته ی مهندسی برق و عمران هیچ اطلاعاتی نداره!

در نتیجه من و دوستم فعلا آواره ایم!

دلم شکست...

خیلی هم...!

---------------------

تو میدانی که دل کندن ز باورهایمان سخت است؟

یا که در پشت حقیقت طعم حسرت را چشیدن چیست؟

تو نمیدانی چه سنگین است وزن بیش و کم اندو و ناکامی...

نمیدانی چه فرسوده ست جانهامان به احساس کمی،خامی...

نمیدانی چه غوغائی فکندی در تمام هستی من تو...

نمیدانی چه بی رحمانه اندودی دلم را قیر غم،ماتم...

کاش لختی را بیندیشی کمی،حتی کمی کمتر...

بیندیشی که آیا هیچ میدانی دل این لاله ها خون است؟

و یا آیا تو میدانی که یاس کنج دیوار حیاط،زخمی خاکستر و خون است؟

کاش لختی را بیندیشی فقط ای کاش...

------------------------------

 

مخاطب این نوشته ها کسیه که عادت کرده بدون دونستن حقایق قضاوت کنه...!

فردا با کیمیا میرم بپرسم ببینم کلا چه خبره...

خدایا کمکم کن...

کتابامو گرفتم...

خاک بر سر،ریاضی عمومیمون همه ش خو همون ریاضی دبیرستانه که!

فیزیکمونم خیلی از مباحثش همون قبلیاس...

شاید فردا یا شایدم شنبه یه سر میرم مدرسه...

باید از بچه ها جزوه حسابان جدید بگیرم...

بعد سه روز دوندگی...

رفتم میگم بابا پرونده منو تحویل بگیرین بشم دانشجو...

برگشتن میگن برو آموزش بپرس...

رفتم آموزش میگن ترم اولیا نباید بیان داخل برین سالن...

میخواستم خفه شون کنم!

تمام انگشتای من تاول زده بود دیروز...

امروز با این پاهام رفتم اینهمه دوباره دانشگاه...

تازه میگن نه تو برو الان انتخاب واحد بعد روزی که تو سایت برات نوشته بیا اینا رو تحویل بده...

تا دیروز تمام پرونده ها رو خودشون تحویل گرفتنا...

دوباره هلک هلک اومدم سوار ماشین شدم خودمو رسوندم سر خیابونمون...

رفتم لوازم تحریری کوفتی دفتر خوشگل نداشت اصلا...

یه دفتر ساده بنفش خریدم با چندتا خودکار رنگی...

خودکار رنگیای عزیزم آخراشونه دیگه...

چندتاشون از سال دوم برام موندن...

اوووه دو سال...

جمله ای که دبیر جون هندسه مون گفت رو اولش نوشتم...

امروز فهمیدم دانشگاه عزیز ما هرچیش بد باشه یه خوبی بزرگ داره...

توش میشه همزمان با یه دانشگاه دیگه درس خوند!

امروز اینو فهمیدم...

یکی از آشناهامون آزاد معماری میخونه امسالم شیمی قبول شده پیام نور هر دوتا رو هم میخواد بره!

منم حاضرم اینکارو بکنم...

شده ۵ ساله بخونم ولی باید بخونم...

شده شب و روز درس بخونم ولی باید بخونم...

وای خدا جونم شکرررررررررررررررتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

فال مجله موفقیت شاید نه ۱۰۰٪ اما برای من ۶۰٪ درسته همیشه...

هروقت بتونم یه ذره درسامو میخونم که سال دیگه حالا ملی هم نشد آزاد بالاخره ریاضی رو میخونم...

باید بخونم...

امروز از 8 صبح علاف بودم تا 1 ظهر... همه ش در حال بدو بدو دنبال این ثبت نام کوفتی! فردام باید برم... فعلا قسمت اینترنتیش انجام شده... بنده الان یک عدد دانشجوی خوشبخت عمران باید باشم... با کلی خوشحالی! اوفففففففففففففففففففف...

دانشگاه عزیزم!

رفتم دانشگاه عزیزم برا ثبت نام...

از صبح که جنب و جوش دبیرستانیا رو دیدم از ته ته دلم حسودیم شد...

از هیچ کاریم تو بچه گی به اندازه آرزوهای بزرگ شدنم پشیمون نیستم...

برق نبود که فرم کپی کنن برا ثبت نام...

نمیدونم یا از انرژی منفی منه یا از بدشانسیمه که همه ش گره میفته...

شاید خدا هم دلش به حالم میسوزه که قراره به آرزوهام نرسم...

نمیدونم...

امروز چندتائی آشنا دیدم اونام یا در حد سلام علیک بودن یا همکلاسیای ابتدائی و راهنمائی که اصلا یادم نیس ابتدائی بود یا راهنمائی...؟!

برگشتنی یه تیکه رو تا خونه پیاده اومدم...

دقیقا سر پیچ ماشین بابای یکی از دوستامو دیدم که دوستمم داخل نشسته بود البته یک سال کوچیکتره ازم...

پیاده شد و سلام علیک و این بند و بساطا...

کوفتش شه!

با دبیر جون دیفمون داشتن امروز...

بهش گفتم از طرف من بهش بگو فقط ما تو این مدرسه اضافه بودیم آره؟

گفتم بگو صدف گفت خیلی...!(رو این واژه بسی حساسند ایشون مزاحیست میان خودمان)!

حالا نره جدی بهش بگه...!

اصلا خودم میرم میگم بهش!

کلی دق دارم از همه شون!

همه ش یاد روزای مدرسه م میفتم گریه م میگیره...

این روزها هوای دلم بارانی ست...

فقط ابر حال دلم را میفهمد...!

موفقیت خریدم...

تنها دلخوشیمه دیگه...