بنا به شرایط بد زمانی ترجیح دادم نرم کلاسام داره شروع میشه و نرم کلی عقب میمونم و از این اتفاق متنفرم!
ولی حیف شد میخواستم کلی عکس بگیرم برا انجمن...
بنا به شرایط بد زمانی ترجیح دادم نرم کلاسام داره شروع میشه و نرم کلی عقب میمونم و از این اتفاق متنفرم!
ولی حیف شد میخواستم کلی عکس بگیرم برا انجمن...
ساعت ۶ راه افتادیم از وسط پارک رفتیم گفتم خدا کنه یه عالمه آدم قبل از ما اومده باشن که طول بکشه...
آقا رفتیم دیدیم اووووووووووووووه یه عالمه آدم واقعا نشسته...
کیمیا درجا برگشت منو نگاه کرد و گفت مرده شور دعا کردنتو ببره...
آقا ما شماره مون شد ۳۴ و کیمیا شد ۳۳...
نشستیم و یه کم چرت و پرت گفتیم مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم...
بعد به سرمون زد بریم ببینیم کی برا مصاحبه نشسته که تعیین سطحمون کنه...
همین که رفتم بپرسم در باز شد دیدم وای ی ی...
همون آقائی بود که کلی جلوش سوتی داده بودیم...
آقا ما هر دفعه میرفتیم مینشستیم میگفتیم میخندیدیم و صدامون موسسه رو بر میداشت دقیقا کنار کلاس ایشون درمیومد از آب...
همیشه با بچه ها داشت بعد هی باهاشون سرو کله میزد خیلی باحال بود به این میگفت ساکت اون یکی شروع میکرد..
وای کلی سوژه بود اونقده میخندیدیم...
تازه پارسال تابستونم رفتیم تعیین سطح همینجوری الکی...
بازم همین بود.
از قد و قواره کیمیا فکر کرده بود راهنمائیه بعد این بچه رو انداخته بود ترم بچه های راهنمائی...!
آقا شماره های کیمی رو با یه دختره دیگه مثه هم زده بودن بعد کیمی شماره ش عوض شد شد ۳۷...
من رفتم داخل اتاق نبودن ایشون...
یه کم نفس عمیق کشیدم تمرین کردم نخندم....
بعد اومد...
mr.m:hello
s:hi
mr.m:how are you
s:not bad
mr.m:why not goOd
s:konkoOrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
mr.m:whats that
اینجا رو دلم میخواست میتونستم فارسی بهش بگم کنکور یعنی چی اونوقت بدونه چه سوال خطرناکی پرسیده!
آقا سن و سال و شماره تلفن و ...
یه چندتا سوتی وحشتناک دادم همون موقع فهمیدما ولی اونقدر افتضاح بود به روی خودم نیاوردم...
به جای sometimes گفتم more...
اصلا نمیدونم از کجا اومد رو زبونم به خدا...
فقط معنی یه کلمه رو نفهمیدم بقیه رو جواب دادم...
انداختم E4
هرچند قبلا با کتاب قبلی این ترمو خونده بودم ولی خب...
بهشم گفتم...
i passed elementry boOk here
when?
با شرمندگی:
two years ago
جوری نیگام کرد که ترجیح دادم گم شم بیرون...
واقعا ها...
با چه روئی با اون سوتی های وحشتناکم گفتم اینو خوندم...
حالا چندتا از کتابای مورد علاقه مو هرچی میگردم پیدا نمیکنم...
یکی ایدیم بود یکیم وُکب...
از یک هم میریم برا رانندگی...
از 5 مردادم زبان شروع میشه...
آخیش از این بطالت درمیایم خب...
اونقدر عکس میگیرم که دوربینم بترکه!
بعد از مسافرت میرم انجمن عکاسان استان میدمشون برا عضویت یه جا خوندم نمونه کار میگیرن...
دوره تخصصی عکاسی رو هم میخوام برم...
دوست داشتم یه دوره رباتیکم برم...
دوره زبانمم باید کامل بشه خب...
موسیقی هم به جای خود...!
یه مسئله بود که روش باید تحقیق هم میکردم...
اینم مونده که!
اووووووووووووووه...
کلی کار هست ولی نمیدونم چرا نمیشه هی...
یعنی ممکنه یه روزی به همه این آرزوهام برسم...؟
نمیدونم ولله...
یه جورائی مثه قضیه مرفه بی درده ها!
حالا که دغدغه ای نداریم این جوریه اوضاعمون!
بقیه آرزوهام فعلا تو نوبتن که بررسی شون کنم و تصمیم بگیرم به گور ببرمشون یا نه!
دلم بارون میخواد...
این کد خوشگلا رو هم دیشب پیدا کردم و آیکونهای مورد علاقه مو گذاشتم اون پائین...
قالبمم خیلی دوسش دارم!
همچنان علافیم و بی حوصله...
امروز به این باور رسید اینجانب بنده ی حقیر!
راست میگفت شاهین نجفی...
درکش نکردم آن روز...
سالهاست که فقط میبالیم به فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله مان ولی آیا میدانیمش؟
آیا میتوانید این نگاه خسته را بفهمید مردان سرزمین من؟
چه قدر خسته ام...
چه قدر بیتابم...
ماهها پیش متنی خواندم برای من و امثال من نوشته شده بود...
واقعا تحت تاثیر قرارم داد...
ای کاش کمی مردان این سرزمین می آموختند که زیبائی را بستایند اما به وقتش و به جایش...
نه با نگاهی بی شرمانه!
تند و تیز مثل یک نیشتر زهرآلود...!
وقت اذان بود رفته بودم پیش دلارام...
یک خیابان فاصله مان است...
از مشهد برایم کلی سوغاتی آورده بود...
نصف زرشکهای مخصوص مامانم را خوردیم که چه کیفی هم داد!
از هشت شب گذشته بود که داشتم برمیگشتم...
صدای اذان از مسجد شنیده میشد...
شالم را سفت تر بستم...
در راه خانه کلی تاسف خوردم برای حال و هوای بعضی ها...
گاهی رویم به دیوار گلاب به رویتان حال تهوع میگیرم از شدت فرو بلعیدن اینهمه تاسف!
در فاصله پنج دقیقه ای دو تا ماشین را رها کردم به حال خودشان و سه باری هم مسیرم را عوض کردم!
از وسط پارکمان که می آیم دلم میخواهد تمام هوایش را ببلعم...
دوستش دارم بی دلیل...
خصوصا هوا که بارانیست دیدنش تمام وجودم را لبریز میکند از لذتی غیر قابل وصف!
برای دیوانه ای چون من این تنهائی دنیائی را می ارزد...
عاشق تنهائی و قدم زدن زیر نور ماهم...
همیشه تنها که میشوم به همه چیز فکر میکنم...
چند روزی اگر تنها بیرون از خانه نباشم دلم میترکد!
داشتم به حرکت بی معنی خودم فکر میکردم...
صدای اذان را که شنیدم شالم را محکم کردم...
به نظرم فقط خودم را تبرئه کردم انگار زمزمه ی دلم در گوشم فریاد میشد خب...
نماز نمیخوانی اشکال ندارد دلت با اوست خودش میداند...
خاک تمام هستی بر سر بنده ای که وقت بدبختی و گرفتاری یادش می افتد که خدایا دستم به دامانت نجاتم بده...
هی...
انگار که نه انگار بندگی و عبودیتی و عابد و معبودی هم در کار است...
گاه گداری که به یادم می افتد این بندگی ها و قضیه ی عابد و معبود همچین قربان صدقه اش میروم و برایش یادداشت میگذارم و زمزمه های عاشقانه در گوشش میخوانم که مثلا حالا یادش برود چه بنده ی بی معرفتی دارد...
ولی شاید ماههاست دنیایم خلاصه شده در رتبه و کنکور و قبولی دانشگاه...
رویمان سیاه تر از آنست که حتی به سراغش برویم...
چرا امشب اینجوری شدم...
خودمم نمیدونم...
اینا همه حرفا و فکرائی بود که تو تمام مسیرم به خونه تو سرم بود و با خودم قرار گذاشتم رسیدم خونه حتما بنویسمشون...
مهم نبود کجا ولی خوبه که اینجا رو دارم...
دلم خیلی پر بود خدائی...!
جالب بود...
یه قسمتشو میذارم...
----------------------------------------
Saint Basil's Cathedral
From Wikipedia, the free encyclopedia
The Cathedral of the Protection of Most Holy Theotokos on the Moat (Russian: Собор Покрова пресвятой Богородицы, что на Рву), popularly known as Saint Basil's Cathedral (Russian: Собор Василия Блаженного), is a Russian Orthodox church erected on the Red Square in Moscow in 1555–61. Built on the order of Ivan IV of Russia to commemorate the capture of Kazan and Astrakhan, it marks the geometric center of the city and the hub of its growth since the 14th century.[1][2] It was the tallest building in Moscow until the completion of the Ivan the Great Bell Tower in 1600.[3]
The original building, known as "Trinity Church" and later "Trinity Cathedral", contained eight side churches arranged around the ninth, central church of Intercession; the tenth church was erected in 1588 over the grave of venerated local saint Vasily (Basil). In the 16th and the 17th centuries the church, perceived as the earthly symbol of the Heavenly City,[4] was popularly known as the "Jerusalem" and served as an allegory of the Jerusalem Temple in the annual Palm Sunday parade attended by the Patriarch of Moscow and the tsar.[5]
The building's design, shaped as a flame of a bonfire rising into the sky,[6] has no analogues in Russian architecture: "It is like no other Russian building. Nothing similar can be found in the entire millennium of Byzantine tradition from the fifth to fifteenth century ... a strangeness that astonishes by its unexpectedness, complexity and dazzling interleaving of the manifold details of its design."[7] The cathedral foreshadowed the climax of Russian national architecture in the 17th century.[8]
The church has operated as a division of the State Historical Museum since 1928.[9] It was completely secularized in 1929[9] and, as of 2011, remains a federal property of the Russian Federation. The church has been part of the Moscow Kremlin and Red Square UNESCO World Heritage Site since 1990.[10]
It is often mislabeled as the Kremlin due to its location on Red Square in immediate proximity of the Kremlin.
The Cathedral of the Protection of Most Holy Theotokos on the Moat (Russian: Собор Покрова пресвятой Богородицы, что на Рву), popularly known as Saint Basil's Cathedral (Russian: Собор Василия Блаженного), is a Russian Orthodox church erected on the Red Square in Moscow in 1555–61. Built on the order of Ivan IV of Russia to commemorate the capture of Kazan and Astrakhan, it marks the geometric center of the city and the hub of its growth since the 14th century.[1][2] It was the tallest building in Moscow until the completion of the Ivan the Great Bell Tower in 1600.[3]
The original building, known as "Trinity Church" and later "Trinity Cathedral", contained eight side churches arranged around the ninth, central church of Intercession; the tenth church was erected in 1588 over the grave of venerated local saint Vasily (Basil). In the 16th and the 17th centuries the church, perceived as the earthly symbol of the Heavenly City,[4] was popularly known as the "Jerusalem" and served as an allegory of the Jerusalem Temple in the annual Palm Sunday parade attended by the Patriarch of Moscow and the tsar.[5]
The building's design, shaped as a flame of a bonfire rising into the sky,[6] has no analogues in Russian architecture: "It is like no other Russian building. Nothing similar can be found in the entire millennium of Byzantine tradition from the fifth to fifteenth century ... a strangeness that astonishes by its unexpectedness, complexity and dazzling interleaving of the manifold details of its design."[7] The cathedral foreshadowed the climax of Russian national architecture in the 17th century.[8]
The church has operated as a division of the State Historical Museum since 1928.[9] It was completely secularized in 1929[9] and, as of 2011, remains a federal property of the Russian Federation. The church has been part of the Moscow Kremlin and Red Square UNESCO World Heritage Site since 1990.[10]
It is often mislabeled as the Kremlin due to its location on Red Square in immediate proximity of the Kremlin.
با دوستان خواهیم رفت...
دوسالی میشه ولش کردم...
اونموقع تو اوجی بودم برا خودما...
بین اونهمه آدمای جور واجور...
دانشجوهای ارشد...
کنکوریای اونموقع...
کارمند...
تاپ استیودنت بودم واس خودم برو بیائی داشتم...!
حالا گفتم بشینم چند روزی بگردم مطلب درست حسابی پیدا کنم بذارم اینجا...
از نوشتنای بی سر و ته این چند وقته م که بهتره که!
:دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که
ed
نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد
دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون
دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود
دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است
دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است
دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود
دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود
دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود
دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد
دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است
دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد
دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وارد می شود
درست شد هوراااا....
آقا ما یه سر رفتیم یه جائی سرک کشی میگن خیلی معروفه...
همه جا حرفش هست میگن با کلاسا میرن اونجا...
اسمشم فیس نمیدونم چی چیه!
بماند که قبلا عضویده بودم ولی بدلیل معضلات جامعه(!!!)نتونستم ایمیلشو تائید کنم!
رفتیم کلی تیریپ برداشتیم هرچی دوست و آشنا بود جمع کردیم دور و برمون از کامران نجف زاده گرفته تا...
هدیه تهرانیم میخواستم بزنما گفتم بنده خدا کار و زندگی داره ولش کن...!
خلاصه حالا کلی مسیج ازشون دارم و این کدهای محترم نمیدونم چه مرگشون شده از کار افتادن!
از فضولی دارم میمیرم ببینم این مسیجام چیه از طرفی هم موندم با یه کانکشن داغون که داره جون میده!
نمرات زیبا...
آخرم که دیفرانسیلم بیشتر نشد...
نمیدونم حالا واقعا حقم نبوده یا دیدن با اون نمره پرروئی کردم اعتراض زدم اصلا نگاه نکردن...!
ولی نه شوخی کردم قطعا حقم نبوده دیگه...
هیچی آقا رفتیم...
دیپلمامون گرفتیم و کلی امضا زدیم و از این کارای باکلاس کردیم...
منم که فوضووووووووووووووووول!!!
به تمام معنی!
زیر شیشه میز امور دفتریمون دید میزدم...
دیدم به به اسم چندتا از دبیراس!!!
گفتم اینا اسامی دبیرای جدیده؟
گفتن نه اونا اعلام نشده...
جالبه ها خودشون میدونستن چی کار کردن!
هی طفره رفتن که نگن منم سیرییییییییییش!!!
آخر دفتردارمون یه نیشخند معنی داری زد که نمیتونن از شر من خلاص شن!
گفت برنامه کلاسای تابستونه که شروع شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از دیروز دارم به زمین و زمان ناسزا میگم و بد و بیراه...
اونقده حرص خوردم که نگو...
پارسال به معنی تمام کلمه خودکشی کردیم کسی برا ما از این کارا نکرد...
خود من فلک زده چقدر رفتمو اومدم...
اونوقت امسال تلاشای ما نتیجه داد!
دبیر جون هندسه مونم بود اسمش!
دو تا دبیر دیگه م بودن!
حررررررررص میخوردم فقط!
مدرسه خاصمونم که شد غیر انتفاعی و...
دیگه نمیتونن بگن ما فلان دبیرو نمیتونیم از پسش بربیایم قرارداد ببندیم...
دیگه همه اون دبیرائیم که از ترس دیرکرد حقوقاشون بندگان خدا نمیومدن این مدرسه حالا مشکلی ندارن!
(سر همینا کلی بچه های امسالو به شورش دعوت کردم!!!)
و همه اینا نشون دهنده اینه که ما چقد بدبخت و بیچاره و مفلوک و مظلوم بودیم!!!
از دیروز دارم دق میکنم!
اوفففففففففففففففففف!
حرص داره خب...
---------------------------------------
امروز کنکور آزاد بود....
بچه های امسالو که دیدم هرچه میخواست دل تنگم گفتم...!
به قول یکی از بچه هامون ما سه رقمی داریم(امیدوارم) اینا دو رقمی نداشته باشن باید برن بمیرن!
ولی خدائی کلی صفا کردیم!
عمومیا رو که همه نشسته بودن مگس میپروندن!
دینی ش آخر خنده بود...
خداوند این آیه رو به کدام موجودات گفته؟
انسانها عاقل آگاه حیوانات
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جالب بود در نوع خودش!
ریاضیش فقط مزخرف بود!
طبق معمول!
کلی خوش گذشت...
جالبم بود هرکی تموم میکرد برگه شو میداد و میرفت!!!
بازم وبلاگت رو نذاشتی که...!
------------------
سلام
یه وقتائی یه سری اتفاقاتی میفته برا آدم که خودشم فکرشو نمیکنه...
میخوام یه قسمت از زندگیمو باز کنم...
یه دختر بچه...
ابتدائی بودم...
تو کل درسا از علوم و بعدم ریاضی خوشم میومد...
علومم که نخونده عالی بود...
ریاضیمم...
دوست داشتم برا مسئله های معلم چند جور راه حل بنویسم...
هرچیم معلمه میگفت یه راه کافیه من باز تو امتحانا و حتی مشقای دفترم دو تا راه حل مینوشتم...
حالا اونم چی ریاضی ابتدائی!!!
این شرح حال دوران ابتدائی بنده...!
و اما راهنمائی!
امتحان اول معلممون یه سوال اضافه داشت به عنوان امتیاز و یه جورائی سوال هوش بود.
یه حلزون هر ساعت سه متر میره بالا و دو متر میاد پائین چند روز طول میکشه تا یه دیوار نمیدونم چند متریو بره بالا (یه همچین چیزائی درست یادم نیس)
فقط من حلش کردم!
مامانمو خواست مدرسه!
اون روزو هیچ وقت یادم نمیزه...
من وایستاده بودم و مامانمم بود...
دعوا که چرا اینو تیزهوشان ثبت نام نکردین؟
البته اونم فکر کنم زیادی تحت تاثیر بود یه کم جوگیر شده بود!
آخه حالا یه سوال حل کردن که...
خلاصه ما شدیم باهوش کلاس!
یه دختره بود آی زورش میومد!
خیلی حال میداد...
وای به اون روزی که مثلا درس نمیخوندم و بلد نبودم!!!
بیچاره م میکرد...
پای تخته اونقدر نگهم میداشت تا میتونستم سوالو حل کنم...
کجاست که الان منو ببینه...
سوم راهنمائی مامانم مدرسه مو عوض کرد!
دو سال قبلش من بودم و یه مدرسه!
مدرسه مونم سه تا کلاس بیشتر نداشت!
اومدم تو یه راهنمائی دولتی ۱۰ کلاسه ی شلوغ که هیچکسو نمیشناختم و هیچکسم منو نمیشناخت...
دیوونه شدم!
به شدت افت پیدا کردم...
تمام نمره هام کم میشد شدیدا!
اما انصافا اگه نمیرفتم اونجا محال بود یه دبیرستان خاص قبول بشم!
بعله همین دبیرستانی که الانم توش هستم...
خلاصه زد و تیری به تخته خورد و یه دبیرستان خاص قبول شدم!
سه ماه اول سال دبیر ریاضی نداشتیم!
اولیه رفت برا عمل جراحی و دیگه برنگشت باید استراحت میکرد!
دو سه تا دبیر عوض کردیم تا یکیشون موندنی شد!
تازه اینی که موندنی شد هم نمیدونم چرا زیاد با من خوب نبود...
اینو خودم نمیگما فکر میکردم توهم زدم ولی دیدم یکی یکی بچه ها میگن تو چیکار کردی اینقد باهات چپه؟
ولی بخدا اگه کاری کرده بودم...
چرا دروغ بگم خودمم از این آدمائی نیستم که بشینم یه کله درس بخونم...
مثلا اون موقع تو کلاسمون داشتیم کسی که میترکوند!
من هروقت حسش بیاد میخونم!
مشکل اینجاس که تا راهنمائی نخونده نمره هام خوب بود ولی...
دبیرستان فرق داشت...
اینو سال دوم فهمیدم...
اومدم پا بگیرم و شروع کنم به ایجاد تحولات مثلا!
یه بلائی سرم اومد که نگو...
یعنی سرم آوردن دوستام...
محیط مدرسه برام جهنم شده بود روزی چند وعده گریه میکردم...
دیگه مهم نیست...
نمیخوام بهش فکر کنم...
ولی واقعا ارزششو نداشت که بخاطر چندتا عوضی...
بیخیال!
ترم اول افتضاح بود نمره هام!
به روزی افتادم که دوتا زیر ده داشتم تو کارنامه!
ترم دوم یه ذره به خودم اومدم و اوضاع بهتر شد فقط یه نمره م رو نتونستم جبران کنم...
سال سومم خدائی عالی بود فقط یه کم وقتم تو کلاسا میرفت...
البته اونام همه شون لازم بودن!
آخر سال درست وسط فرجه ها!
جبرو بستم کمپلت...
سر حسابان...!
چقدرم که براش جون کندم!
یه سری اتفاقات افتاد...
به قول کیمیا باید همه ش منتظر اتفاق باشم!
بعله خلاصه این اتفاقات سری دوم یه کوچولو رو اعصابم تاثیر گذاشت در حدی که هفته دوم فرجه ها رو کلا تعطیل بودم بنده!
این شد که نرسیدم نیمه دوم حسابانمو به اون خوبی که میخواستم بخونم...
فیزیکم که کلا هیچ...
بدبختی یه اخلاق گندی هم دارم که زیادی درگیر میشم...
یعنیا زیادی زیاد درگیر میشم!
نمیدونم والله درست بشو هم نیستم!
هنوزم همینه...
خلاصه اینکه فیزیک کمترین نمره نهائیم شد...
آبروم جلو دبیرمون رفت! نمیدونم نمره هامونو دیده یا نه ولی ای کاش ندیده باشه!
حسابانم با اینکه خیلی تو کل سال براش برنامه ریخته بودم...
تا حالا چند نفر نمره مو پرسیدن که به هیچ وجه نگفتم بهشون!
خیلی اذیت میشم اینجور مواقع!
اتفاقاتی که تو پست قبل تعریف کردم باعث شده بود از ریاضی خیییییلییییی فاصله بگیرم...
تقریبا نمیدونستم اصلا میخوام چیکار کنم با آینده م...
هیچکدوم از رشته ها رو دوست نداشتم.
اولای سال سوم یعنی پارسال بود که دیدم یه چیزائی داره روم تاثیر میذاره...
انگار یه دوست قدیمی رو که گم کردی یهوئی بعد سالها پیداش کنی...
سر کلاسای یه دبیر فوق العاده(هرچند خیلی حرصمو درمیاره) دوباره ریاضی رو دیدم...!
عشق ریاضی الان کورم کرده!!!!
اینه که بعد سالها دوباره خودمو و اصل علاقه مو پیدا کردم...
خدا رو شکر میکنم که بالاخره پیداش کردم...
شاید باعث بشه که مثه خیلیا بعدا حسرت نخورم...!
حالا کلاسای دیفرانسیل نمیدونم چه جوری مثه برق و باد میگذره...
شب و روز بجای درسای دیگه هم دارم دیفرانسیل میخونم...
جالبه خودم که تا همین پارسال نمیدونستم علاقه ی بچه گیام به ریاضی یه ذره غیر عادی بوده!
پارسال بود یه روز از برادرم پرسیدم چه درسائیو دوس داری؟
گفت علوم و بخوانیم!!!!
گفتم پس ریاضی چی؟
یهو گفت اخخخخخخخخخ! حالم بهم میخوره ازش!!!!!!
همون جا یکی زدم پس کله ش!
تازه اونموقع بود که رفتم تو فکر دیدم همون موقع هم دور و بریام تعجب میکردن من ریاضیو دوست دارم...
خلاصه اینکه من که یه زمانی بخاطر افت شدیدم تو ریاضی سال اول دبیرستان، داشتم دستی دستی میرفتم تجربی، حالا انتخابم برای رشته ی دانشگاهی ریاضیه!
آره حتی کتابای تجربی رو خریده بودم و بعدا زیست رو با آمار عوض کردم...
کل فامیل بسیج شده بودن به زور بفرستنم ریاضی!
همون سال فهمیدم که بهترین کارو کردم...
دو سه شب پیش تو ماشین بابام ازم پرسید چی میخوای بزنی؟
بعد چند ثانیه مکث گفتم ریاضی...
فقط تا ده دقیقه میخندید بهم...
(((راستی اینم بگم یه اتفاق جالب افتاد وقتی سال دوم بودیم نزدیکای عید ما رو بردن اردو یه شهر دیگه...
میخواستیم از مغازه داره تخفیف دانشجوئی بگیریم!!!!!
گفت چی میخونین؟
من و دوستم گفتیم ریاضی محض یکی دیگه مون گفت شیمی...
دقیقا درسائی که اون موقع برامون خیلی مزخرف بود!
جالبه دانشگاه اینجا ظاهرا شیمی نداره!
خلاصه کلی سوتی دادیم!
بعدها من به کیمیا گفتم که این یهوئی گفتنه از ضمیر ناخودآگاهمون بوده مطمئن باش همینا رو میخونیم...)))
در کل من فکر میکنم علاقه خیلی سهمش بیشتره از قوته!
یعنی شاید از بین همکلاسیام خیلیا ریاضیشون از من بهتر باشه که توش شکی نیست اما مهم اینه که من اون قدر علاقه دارم بهش که میخوام تمام عمرمو باهاش بگذرونم...
همین!
یا مثلا اینکه ریاضیشون خوب نیست...
قبلا خیلی اینو گفتم...
بازم میگم...
علاقه به ریاضی رو اکثرا دارن مگر اینکه دیگه اون تنفره خیلی شدید باشه که معمولا همونم به خاطر یه خاطره ی بد یا اتفاقائیه که میفته...
وقتی که تو مدارس میذارن جوابگوی اون همه مطلب سنگین نیست اغلب اوقات...
مثلا همین تحلیلی یا گسسته...
هرکدومش یه سال تحصیلی لازم داره تا خوب برا دانش آموز جا بیفته...
خیلی قبل ترا داستان علاقه م به ریاضیو رمز دار گذاشتم منتها رمزشو هیشکی نداره حالا اگه ژیداش کردم میذارم دوباره...
تو یه دوره ای بنا به دلایلی برای دور شدن از همین ریاضی که امسال به معنای واقعی داشتم براش خودکشی میکردم نزدیک بود برم تجربی...!!!!
خودمم الان باورم نمیشه...
علاقه به هر درسی بستگی داره اولا به ژیش زمینه طرف از اون درس...
بعدم عواملی مثل تدریس معلم اخلاقش و هرچیزی که برا دانش آموزا مهمه...
برای بعضیا اخلاق معلمشون مهم نیست ولی خب مثلا برا خود من خیلی مهمه...
مثلا زبان انگلیسی رو از راهنمائی بنا به استعدادم و صد برابر بیشتر از اون بخاطر معلم گلم خانم معینی خیلی دوست داشتم...
رفتم آموزشگاه و بدین ترتیب کشف شدم!
یا از عربی بدم میاد فقط برا اینکه دوسش ندارم!
وگرنه معلمای خوبی داشتم!
مثلا اینهمه مبحث فیزیک از فیزیک پیش دانشگاهی متنفر بودم!
ولی قسمتای دیگه رو دوست داشتم...
شیمی رو هنوزم کشف نکردم چرا دوست ندارم!!!
اصلا درکش نمیکنم...
اما ریاضی...
خیلی دوست دارم از همه چیش سر در بیارم...
یعنی میشه آیا؟
چرا فکر میکنن همه چون مثلا یکی میگه عاشق یه درسیه یا حالا براش وبلاگم میزنه حتما تو اون درس فوق العاده قوی عمل میکنه؟
من اصلا ریاضیم خوب نیست!
یعنی نه اینکه بد باشه ها!
ولی خوب نمیدونم خودمو...
دور و برم اونقدر از خودم بهتر میبینم که جائی برا خودم نمیمونه...
مثلا من با همه علاقه م به ریاضی از هندسه خیلی بدم میاد...
و فقط حاضرم تحملش کنم همین!
اونم باز به خاطر بقیه مباحثشه!
شاید یه روزی نظرم عوض بشه...
نمیدونم...
ولی یه نصیحت دوستانه فقط!
هیچ وقت درسی یا چیزیو صرفا به خاطر پیشینه ی قبلی نذارین کنار...
یه کم بگردین و راجع بهش مطالعه کنین شاید بتونین دوسش داشته باشین...
برای ریاضی هم مجموعه کتابای کوچک ریاضی رو پیشنهاد میکنم همین!
| مصاحبه : روزنامه ايران |
نمیدونم والله من که نشنیدم چیزی اگه کسی میدونه ممنون میشیم همگی یه کمکی بکنه در راه خدا...
از کنار کتابهای کنکور که رد میشدم هنوزم یه جوری بودم...
هنوزم ته مونده استرسه تو وجودمه...
دبیرا یکی یکی شروع کردن به پرسیدن احوالات سوالای کنکور...
هر روز به یکیشون جواب میدم...
امروز میگم خوشحالم که تموم شد...
دبیرمون میگه نامرد فقط خوشحالی که تموم شد نه؟
با خودم گفتم بعله...
شماها که مثه ما تو جو استرس و بدبختی کنکور نیستین که...
اینهمه فشار...
استرس...
درگیری...
کلاس...
کتاب...
منم بودم همینو میگفتم...
خودمم نمیدونم چی میشه...
یکی از دوستای صمیمیم نرفته کنکور ریاضیشو...
کلی با کیمیا زدیم تو سرش...
کیمیام امروز میگه من آزادم نمیدم میمونم برا سال بعد ملی!
هرکی یه مدل هنوز درگیره با خودش...
این نیز بگذرد...
حالم افتضاح بود...
قلبم داره میپوکه...
ساعتای ۱۰/ ۱۱ بود کیمیا اس داد بیا خونه ما با هم بریم کنکور زبانو...
منم شال و کلاه کردم رفتم...
کلا محض خنده رفته بودیم ولی خدائی زبان اختصاصی سخت بودا...
منم که دو ساله نرفتم کلاس زبانمو...
خلاصه اینکه جز خشک شدن و کمردرد و گردن درد چیزی عایدمان نشد!
یه سوال کسی نمیدونه چه جوری میشه با گوشی پست زد اینجا؟
چند روزه کامنت هم نمیتونم بذارم...
جالبه...
فعلا...