21 آذر 89 (یه داستان)
------------------
سلام
یه وقتائی یه سری اتفاقاتی میفته برا آدم که خودشم فکرشو نمیکنه...
میخوام یه قسمت از زندگیمو باز کنم...
یه دختر بچه...
ابتدائی بودم...
تو کل درسا از علوم و بعدم ریاضی خوشم میومد...
علومم که نخونده عالی بود...
ریاضیمم...
دوست داشتم برا مسئله های معلم چند جور راه حل بنویسم...
هرچیم معلمه میگفت یه راه کافیه من باز تو امتحانا و حتی مشقای دفترم دو تا راه حل مینوشتم...
حالا اونم چی ریاضی ابتدائی!!!
این شرح حال دوران ابتدائی بنده...!
و اما راهنمائی!
امتحان اول معلممون یه سوال اضافه داشت به عنوان امتیاز و یه جورائی سوال هوش بود.
یه حلزون هر ساعت سه متر میره بالا و دو متر میاد پائین چند روز طول میکشه تا یه دیوار نمیدونم چند متریو بره بالا (یه همچین چیزائی درست یادم نیس)
فقط من حلش کردم!
مامانمو خواست مدرسه!
اون روزو هیچ وقت یادم نمیزه...
من وایستاده بودم و مامانمم بود...
دعوا که چرا اینو تیزهوشان ثبت نام نکردین؟
البته اونم فکر کنم زیادی تحت تاثیر بود یه کم جوگیر شده بود!
آخه حالا یه سوال حل کردن که...
خلاصه ما شدیم باهوش کلاس!
یه دختره بود آی زورش میومد!
خیلی حال میداد...
وای به اون روزی که مثلا درس نمیخوندم و بلد نبودم!!!
بیچاره م میکرد...
پای تخته اونقدر نگهم میداشت تا میتونستم سوالو حل کنم...
کجاست که الان منو ببینه...
سوم راهنمائی مامانم مدرسه مو عوض کرد!
دو سال قبلش من بودم و یه مدرسه!
مدرسه مونم سه تا کلاس بیشتر نداشت!
اومدم تو یه راهنمائی دولتی ۱۰ کلاسه ی شلوغ که هیچکسو نمیشناختم و هیچکسم منو نمیشناخت...
دیوونه شدم!
به شدت افت پیدا کردم...
تمام نمره هام کم میشد شدیدا!
اما انصافا اگه نمیرفتم اونجا محال بود یه دبیرستان خاص قبول بشم!
بعله همین دبیرستانی که الانم توش هستم...
خلاصه زد و تیری به تخته خورد و یه دبیرستان خاص قبول شدم!
سه ماه اول سال دبیر ریاضی نداشتیم!
اولیه رفت برا عمل جراحی و دیگه برنگشت باید استراحت میکرد!
دو سه تا دبیر عوض کردیم تا یکیشون موندنی شد!
تازه اینی که موندنی شد هم نمیدونم چرا زیاد با من خوب نبود...
اینو خودم نمیگما فکر میکردم توهم زدم ولی دیدم یکی یکی بچه ها میگن تو چیکار کردی اینقد باهات چپه؟
ولی بخدا اگه کاری کرده بودم...
چرا دروغ بگم خودمم از این آدمائی نیستم که بشینم یه کله درس بخونم...
مثلا اون موقع تو کلاسمون داشتیم کسی که میترکوند!
من هروقت حسش بیاد میخونم!
مشکل اینجاس که تا راهنمائی نخونده نمره هام خوب بود ولی...
دبیرستان فرق داشت...
اینو سال دوم فهمیدم...
اومدم پا بگیرم و شروع کنم به ایجاد تحولات مثلا!
یه بلائی سرم اومد که نگو...
یعنی سرم آوردن دوستام...
محیط مدرسه برام جهنم شده بود روزی چند وعده گریه میکردم...
دیگه مهم نیست...
نمیخوام بهش فکر کنم...
ولی واقعا ارزششو نداشت که بخاطر چندتا عوضی...
بیخیال!
ترم اول افتضاح بود نمره هام!
به روزی افتادم که دوتا زیر ده داشتم تو کارنامه!
ترم دوم یه ذره به خودم اومدم و اوضاع بهتر شد فقط یه نمره م رو نتونستم جبران کنم...
سال سومم خدائی عالی بود فقط یه کم وقتم تو کلاسا میرفت...
البته اونام همه شون لازم بودن!
آخر سال درست وسط فرجه ها!
جبرو بستم کمپلت...
سر حسابان...!
چقدرم که براش جون کندم!
یه سری اتفاقات افتاد...
به قول کیمیا باید همه ش منتظر اتفاق باشم!
بعله خلاصه این اتفاقات سری دوم یه کوچولو رو اعصابم تاثیر گذاشت در حدی که هفته دوم فرجه ها رو کلا تعطیل بودم بنده!
این شد که نرسیدم نیمه دوم حسابانمو به اون خوبی که میخواستم بخونم...
فیزیکم که کلا هیچ...
بدبختی یه اخلاق گندی هم دارم که زیادی درگیر میشم...
یعنیا زیادی زیاد درگیر میشم!
نمیدونم والله درست بشو هم نیستم!
هنوزم همینه...
خلاصه اینکه فیزیک کمترین نمره نهائیم شد...
آبروم جلو دبیرمون رفت! نمیدونم نمره هامونو دیده یا نه ولی ای کاش ندیده باشه!
حسابانم با اینکه خیلی تو کل سال براش برنامه ریخته بودم...
تا حالا چند نفر نمره مو پرسیدن که به هیچ وجه نگفتم بهشون!
خیلی اذیت میشم اینجور مواقع!
اتفاقاتی که تو پست قبل تعریف کردم باعث شده بود از ریاضی خیییییلییییی فاصله بگیرم...
تقریبا نمیدونستم اصلا میخوام چیکار کنم با آینده م...
هیچکدوم از رشته ها رو دوست نداشتم.
اولای سال سوم یعنی پارسال بود که دیدم یه چیزائی داره روم تاثیر میذاره...
انگار یه دوست قدیمی رو که گم کردی یهوئی بعد سالها پیداش کنی...
سر کلاسای یه دبیر فوق العاده(هرچند خیلی حرصمو درمیاره) دوباره ریاضی رو دیدم...!
عشق ریاضی الان کورم کرده!!!!
اینه که بعد سالها دوباره خودمو و اصل علاقه مو پیدا کردم...
خدا رو شکر میکنم که بالاخره پیداش کردم...
شاید باعث بشه که مثه خیلیا بعدا حسرت نخورم...!
حالا کلاسای دیفرانسیل نمیدونم چه جوری مثه برق و باد میگذره...
شب و روز بجای درسای دیگه هم دارم دیفرانسیل میخونم...
جالبه خودم که تا همین پارسال نمیدونستم علاقه ی بچه گیام به ریاضی یه ذره غیر عادی بوده!
پارسال بود یه روز از برادرم پرسیدم چه درسائیو دوس داری؟
گفت علوم و بخوانیم!!!!
گفتم پس ریاضی چی؟
یهو گفت اخخخخخخخخخ! حالم بهم میخوره ازش!!!!!!
همون جا یکی زدم پس کله ش!
تازه اونموقع بود که رفتم تو فکر دیدم همون موقع هم دور و بریام تعجب میکردن من ریاضیو دوست دارم...
خلاصه اینکه من که یه زمانی بخاطر افت شدیدم تو ریاضی سال اول دبیرستان، داشتم دستی دستی میرفتم تجربی، حالا انتخابم برای رشته ی دانشگاهی ریاضیه!
آره حتی کتابای تجربی رو خریده بودم و بعدا زیست رو با آمار عوض کردم...
کل فامیل بسیج شده بودن به زور بفرستنم ریاضی!
همون سال فهمیدم که بهترین کارو کردم...
دو سه شب پیش تو ماشین بابام ازم پرسید چی میخوای بزنی؟
بعد چند ثانیه مکث گفتم ریاضی...
فقط تا ده دقیقه میخندید بهم...
(((راستی اینم بگم یه اتفاق جالب افتاد وقتی سال دوم بودیم نزدیکای عید ما رو بردن اردو یه شهر دیگه...
میخواستیم از مغازه داره تخفیف دانشجوئی بگیریم!!!!!
گفت چی میخونین؟
من و دوستم گفتیم ریاضی محض یکی دیگه مون گفت شیمی...
دقیقا درسائی که اون موقع برامون خیلی مزخرف بود!
جالبه دانشگاه اینجا ظاهرا شیمی نداره!
خلاصه کلی سوتی دادیم!
بعدها من به کیمیا گفتم که این یهوئی گفتنه از ضمیر ناخودآگاهمون بوده مطمئن باش همینا رو میخونیم...)))
در کل من فکر میکنم علاقه خیلی سهمش بیشتره از قوته!
یعنی شاید از بین همکلاسیام خیلیا ریاضیشون از من بهتر باشه که توش شکی نیست اما مهم اینه که من اون قدر علاقه دارم بهش که میخوام تمام عمرمو باهاش بگذرونم...
همین!
ریاضیات موسیقی ذهن است...